تبليغاتX
شب یلدا

 

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه           

                                         درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

 این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه              

                                     گرد روی آینه ها فقط غم زندگیه

  این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه                      

                                         مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه

این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه                 

                                         آرزوی عاشقا یه شب کبوتر شدنه ...

میرم تا توآروم شبها چشمات بسته شه

دیوار اتاقت از عکسم خسته شه

میرم تابارون من ویادت نندازه

میرم یه جای تازه

میرم با چشمای خیس وقلبی بی گناه

میرم حتی نمیندازی به من یک نگاه 

هرجامیرم اما بازهم یادت میوفتم

این و به همه گفتم

میرم جای من اینجا نیست

عشق توزیبا نیست

رویا نیست

میرم جایی که دریا نیست

اسم تو رو ما نیست

غوغا نیست

کاش میشد تا ببینی من اینجا چه تنهام

وقتی که تو نباشی به هم میریزه دنیا

اینجا کسی نیست با چشم های نازو روشن

بی تو چه غریبم من

از هرجا رد میشم میاد عکست روبروم

سوخته تو آتیش عشقت شهر آرزوم

دارم آروم آروم مرگ و به جون میخرم

دیدی چی اومد سرم

میرم جای من اینجا نیست

عشق توزیبا نیست

رویا نیست

میرم جایی که دریا نیست

اسم تو رو ما نیست

غوغا نیست

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 0:20 |
 

توبه میکنم دیگر کسی را دوست نداشته باشم

حتی به قیمت سنگ شدن

توبه میکنم دیگر برای کسی اشک نریزم

 حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود

چشمانم را میبندم توبه می کنم دیگر عاشق نشوم

 قلبم را دور می اندازم برای همیشه......

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات میمیره

 بره و دیگه سراغی از تو نگیره .

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی

 اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی.

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی.

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره

ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد

سلام تنهایی من اومدم...

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 0:16 |
 نیایش

 

نور را پیمودیم ، دشت طلا را درنوشیتم .

افسانه را چیدیم ، و پلاسیده فکندیم .

کنار شن زار ، آفتابی سایه بار ، مارا نواخت . درنگی کردیم .

بر لب رود پهناور رمز ، رویاها را سر بریدیم .

ابری رسید ، و ما دیده فرو بستیم .

ظلمت شکافت ، زهره را دیدیم ، و به ستیغ بر آمدیم .

آذرخشی فرود آمد ، و ما را در نیایش فرو دید .

لرزان ، گریستیم ، خندان ، گریستیم .

رگباری فرو کوفت ، از در همدلی بودیم .

سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان سودیم ، درخور آسمان ها شدیم .

سایه را به دره رها کردیم . لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .

سکوت ما بهم پیوست . و ما ((ما)) شدیم .

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید .

آفتاب از چهره ی ما ترسید .

دریافتیم ، و خنده زدیم .

نهفتیم و سوختیم .

هرچه بهم تر ، تنها تر .

از ستیغ جدا شدیم

من به خاک آمدم ، و بنده شدم

تو بالا رفتی ، و خدا شدی
|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 0:14 |
  بوی باران

 

امشب بوي باران تازه است ...

التماس گريه بي اندازه است ...

 تازگي ها شب برايم آشناست ...

 من و شب هستيم....

 غم هم پيش ماست ...

 مي نويسم گاه زيبا گاه زشت...

مانده ام در لابلاي سر نوشت ...

روز از گنجايش غم خالي است...

 شب براي گريه هايم عالیست... 

|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 0:12 |
 

دلم گرفته ...

به اندازه ی تمام لحظه های تنها بودن  

به اندازه ی عمق تمنای رها شدن

و به اندازه ی وسعت معنای زنده بودن

دلم تنگ است ...

برای روزهایی که نمی آیند

برای پرندگانی که نمی خوانند

و برای خنده هایی که گریزانند

دلم پریشان است ...

به خاطر درهای بسته

به خاطر یک راز مبهم سربسته

و به خاطر اشتیاقی که به گل نشسته
بغضی است که راه چاره را گم کرده و چشم هایی که نیاز باریدن را به سرحد اوج

 رسانده و انتظار آمدنی که مرا ذره ذره به نابودی کشانده

ولی هنوز هم دلم گرم است ...

به وجود مهربان وجودی که تکیه گاه من و توست

هنوز هم قلبم می تپد ...

کیست...

کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد ...
و با یاد کوخ های پر برف قفقاز

 خود را سرگرم کند...
یا...

 تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند .کند

پا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد
نه...هیچ کس!!!

 هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد
از آن که...

 خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

 بلکه صد چندان بر زشتی آنها میافزاید...

تاحالا دل تنگ کسي شدي؟

 اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟

 اونم ازبدترين نوعش؟

 بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري نميتونه پيشت بمونه....

 اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي...

 چه بخواي چه نخواي...

شايد آن روز که سهراب نوشت:
تا شقايق هست زندگي بايد کرد...
خبري از دل پر درد ياس نداشت
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشي چه شقایق چه  گل پيچک و ياس
زندگي اجباريست!!!

زندگي دفتري از خاطرهاست ...

 يک نفر در دل شب..

  يک نفر در دل خاک ...

يک نفر همدم خوشبختي هاست...

 يک نفر همسفر سختي هاست...

 چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

ما همه همسفري
|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 23:47 |
 اگر روزي دلم گرفت
 

 يادم باشد؛
که خدا با من است....
که فرشته ها برايم دعا ميکنند.....
که ستاره ها شب را برايم روشن خواهند کرد.....

يادم باشد
كه دستان مهربان تو را دارم...
كه نگاه عاشق تو را دارم...
كه لبخند منتظر تو را دلرم...

يادم باشد

که قاصدکي در راه است....
که فردا منتظرم مي ماند......
که من راه رفتن مي دانم و دويدن......

و جاده ها قدم هايم را شماره خواهند کرد......

 يادم باشد؛
که خداي من اينجاست ....
همين نزديکيها....
و من تنها نيستم

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 23:36 |
 درس زندگی
 

بر لب جویی و در کنارکسی که دوستش داشتم نشسته بودم،کف دستش را در جوی فرو برد و آن را بیرون آورده به من نشان داد وگفت:آبی که کف دستم جای گرفته می بینی؟

این نشانه عشق من است!

وبه راستی چنین بود،مادامیکه دستانمان را با دقت بازنگاه داریم،آب درکف دستها باقی می ماند،اما اگر انگشتانمان را سخت وسفت به هم بچسبانیم و سعی کنیم که آبها را به اجباردر دستانمان حفظ کنیم،با کوچکترین تکانی آبها به زمین سرازیر می شوند.

این بزرگترین اشتباهی است که مردم در هنگام عاشق شدن مرتکب می شوند.

آنها می خواهند عشق را با اجبار حفظ کنند.به او امر می کنند،ازاو انتظار دارند.

بدین گونه است که عشقشان همچون همان ابها با کوچکترین تکانی از بین می رود و نابود می شود.

عشق باید آزاد باشد،شما نمی توانید طبیعت عشق را تغییر دهید.

اگر کسی را دوست دارید اجازه بدهید آزاد باشد.

بدهید اما انتظار گرفتن نداشته باشید.نصیحت کنید اما امر نکنید.خواهش کنید اما دستور ندهید.

ممکن است آسان به نظر برسد،اما این درسی است که تمرین و ممارت آن یک عمر طول می کشد!به یاد داشته باشید که زندگی،تعداد نفسهای ما نیست،بلکه چگونه سپری شدن نفسهاست!

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 0:57 |
 
 

هر چند که دلتنگ تراز تنگ بلورم       با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند          بشکوه تر از کوه دماوند غرورم  

یک عمرپریشانی دل بسته به مویی    تنها سر مویی زسر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

توقاف قرار من ومن عین عبورم       بگذار به بلای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم  و تشنه ی نورم.                                             قیصرامین پور      

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 0:25 |
 
 

الهی!

با دلی سراسر اندوه و وجودی سراپا عشق،به تورو آوردم؛ به تو،که تنها ساحل امید منی.

به سویت آمدم تا دستم گیری و از غرقاب نادانی وگمراهی ،نجاتم دهی.

تنها تویی که مرا درمی یابی،جانم می بخشی و از محبت سرشارم می کنی.

در این دنیا اگر چشمی ونگاهی آشنا نیست،غم چیست؛ زیرا که نگاه تو، برایم عالمی ست.

خانه دلم؛ خانه عشق توست ؛ پس عشق بی ریایی خود را با قلب بی ریایی من،پیوندی عمیق بنا نه.

الهی!

دل سپردن به غیرتو خطاست؛ زیراعشق به غیرتو، لبریز ریاست.

ای دریای مهرت بی کران،و ای آفتاب عشقت، عیان!

مرا نیرویی عطا فرما که حق سپاسگزاری از تورا، هر چند ناچیز، بجا آورم.

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 0:22 |
  فرصتی دیگر
 

گاهی اوقات آرزومی کنم ایکاش فرصت دیگری داشتیم،تا دوباره از نو آغاز کنیم.

فرصتی دیگرتا اشتباهاتمان را جبران کنیم و شکستهایمان را به پیروزی تبدیل کنیم.

برای یک شروع دیگر،به زمان خاصی نیازنیست.تنها کافیست که واقعاً بخواهی و از صمیم قلب تلاش کنی.برای کمی بهتر زندگی کردن،برای همیشه بخشنده بودن،برای افزودن کمی نورآفتاب به دنیایی که در آن زندگی می کنیم،هرگز ازامید دست برندار فکر نکن که رشته کارها در دست تو نیست.

همیشه فردایی هست، و حتماً فرصتی دیگر، برای شروعی دیگر.

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 0:19 |
 به بالای تو
 

به سرسبزی خویش کاجی ندیدم            ******        به سرگرچه جز برف تاجی ندیدم

تواز من تمام دلم را گرفتی                  ******         ازاین بیش باج و خراجی ندیدم

قسم می خورم،راستش را بخواهی        ******         به بالای توسرو و کاجی ندیدم

بجزعشق،دردی که درمان ندارد،         ******         بجز عشق راه علاجی ندیدم

مرا قصرتنهایی وبی کسی بس            ******         ازاین امن تربرج عاجی ندیدم

به یک سکه قلب،دل می فروشند          ******        مناسب ترازاین حراجی ندیدم

تورا با تپش های قلبم سرودم              ******          به این واژه ها احتیاجی ندیدم

                                                                     

                                                                                                          قیصرامین پور   

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 0:16 |
 
 

برای تو مینویسم ... از عمق احساسم. مینویسم تا شاید بدانی که طپش قلبم در سینه ... به خاطر توست. برای تو مینویسم که بدانی تو بودی آن یگانه عشقی که در لا به لای خرابه های قلبم لانه گزید وازآنها گلستانی جاودانه ساخت. برای تو مینویسم تا بدانی دوری ات برای من ... مثل دوری ماهی از آب است و دوری کبوتر از آسمان . برای تو مینویسم اینک...از عمق وجودم...با فریادی خاموش که در لابه لای هیاهوی عشقت گم شده است. برای تو مینویسم اینک تا بدانی ... دوستت دارم

تقدیم به بهترینم که یک نگاهش را با تمام دنیا حتی مقایسه نمی کنم

عاشقانه دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 1:23 |
 
|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 17:17 |
 بخشش........
 

 

چیزهای منفی را برای خودت نگه دار،ولی خوبی ها و زیبایی ها را با دیگران تقسیم کن.

یک عارف روسی می گوید: همه آنچه که جمع کردم بر باد رفت ،و همه آنچه که بخشیدم مال من ماند.

آنچه که بخشیدم هنوز با من است، و آنچه که جمع کردم از دست رفت. در واقع، انسان جزآن چیزی که

با دیگران تقسیم می کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق عطر و

طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد. هر چه بیشتر ببخشی، بیشتر بدست می آوری، هر چه کمتر

ببخشی، کمتر داری. کشیدن آب از چاه باعث می شود که آب تازه بیشتری به چاه جاری شود.

ولی اگر از چاه آب نکشی، آن را ببندی وخست به خرج بدهی، چشمه ها از فعالیت باز می ایستند.

ولی آب جاری تازه است....عشق تازه هم عشقی ست که جاری و روان باشد. بنابراین خوبی ها را

تقسیم  کن،زیبایی ها را تقسیم کن، زیبایی های زندگی را هرگز برای خودت نیندوز.

خرد،نیایش،عشق،شادی،خوشبختی، همه را در این زیبایی ها سهیم کن. جمع کردن و ذخیره کردن ،

قلب را مسموم می کند، احتکار از هر نوع که باشد،سمی است.

اگر ببخشی، وجودت از سموم پالوده می شود. وقتی هم که می بخشی،در انتظارعمل متقابل با پاداش

نباش. حتی منتظرتشکر هم نباش.بخشیدن و تقسیم کردن یکی از ارزشمندترین فضایل معنوی و الهی است.

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 17:15 |
 
|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 17:11 |
 رویا.......
 

 

 

 کمی زیستن در رویا به خاطر انطباق دادن زندگی با رویا، گناه نیست.

 آنچه اشتباه محض است فرورفتن در رویاست و برنیامدن.

 در مه مصنوعی غرق شدن. قطع ارتباط با روز مرگی ها.

 مه تخیلی، بیشترین خطرش در این است که انسان در درون آن گم شود و در سکونتگاه خود     بسیار

 دور بیفتد. بازنگشتنی .گم گشته ی ابدی.

 هیچ رویایی،تخیلی و عقیده یی، اگر نتواند سهمی در ساخت زندگی انسان داشته باشد،

 چیزی جز عقیده، خیال و رویای باطل نیست.

 زهر، مبتذل، نفرت انگیز.

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 17:2 |
 
|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 16:57 |
 با تو بودن
 

 

  با تو بودن، همیشه پرمعناست- بی تو روحم گرفته و تنهاست-

  با تو یک کاسه آب، یک دریاست

  بی تو دردم، به وسعت یک صحراست-

  با تو بودن همیشه پر معناست-با تو آسان هزار کار خطیر-

  با تو ممکن جهاد با تقدیر- بی تو،باغم، برهنه همچو کویر

  با تو یک غنچه، دشتی از گلهاست- با تو بودن همیشه پر معناست

  ای تو، تعریف ناپذیرترین- بی تو، من، کوچک و حقیرترین..........

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 1:39 |
 تو آن شعری که من جایی نمی خوانم
 

   نمی دانم چرا؟ اما ترا هر جا که می بینم-

   کسی انگار می خواهد زمن تا با تو بنشینم

   تن یخ کرده آتش را که می بیند چه می خواهد؟

   همانی را که می خواهم ترا وقتی که می بینم-

   تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی

   و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم

   تو آن شعری که من جایی نمی خوانم که می ترسی-

   به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم

   زبنم لال!اکر روزی نباشی من چه خواهم کرد؟

   چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟

   نباشی تو اگر نا باوران عشق می بینند -  که این من- این من آرام- درمردن به جز اینم

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 1:33 |
 
 

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را -       می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح    -        یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد         -       با کودکان خفته به گهواره تاب را

با بسته ای چنانکه تپیدن برای دل         -       یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت              -      چونانکه بال پریدن سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر از پاسخی  -     با چون تو پرسشی چه نیازی خواب را

قیصرامین پور

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 1:23 |
 
 
|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 1:51 |
 به نام حضرت دوست
 

به نام حضرت دوست

مهمان نگاهم شو دریک شب رویایی             بگشای به روی من یک پنجره زیبایی

فانوس نگاهم را آویخته ام بر در                  من منتظرم زیرا گفتند که می آیی

بی تابتر از موجم، بی خوابتر از دریا            من ماندم و یادت در یک شب یلدایی

یک روز دل من را یک موج به دریا برد        آری شده ام دریایی دریایی  

 

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 1:48 |
 هرگز نگو...........
 

هرگز نگو...........

هرگز نگو که دوست داری اگر حقیقتاَ بدان اهمیت نمی دهی.

درباره احساست سخن نگو اگر واقعاَ وجود ندارد.

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش را داری.

هرگز نگو برای همیشه وقتی میدانی که جدا می شوی.

هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری.

هرگز سلامی نده وقتی میدانی که خداحافظی در پیش است.

به کسی نگو که تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر می کنی.

قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری.

 

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 1:47 |
 
|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 1:45 |
 
 

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 1:39 |
 بهترین باش
 

بهترین باش

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی بوته ای در دامنه ای باش ولی بهترین بوته ای باش که در کناره راه می روید.

اگر نمی توانی، درخت باشی بوته باش.

اگر نمی توانی بوته ای باشی علف کوچکی باش.

اگرنمی توانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچک باش،ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه.

همه ما را که ناخدائی کنند، ملوان هم می توان بود.

در این دنیا برای همه ما کاری هست

کارهای بزرگ، کارهای کمی کوچک و آنچه که وظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست.

اگر نمی توانی شاه راه باشی، کوره راه باش

اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش.

با بردن و باختن، اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه که هستی بهترین باش.

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 1:34 |
 
 

همۀ اندیشه ام تویی، در هر تپش قلبم صدای توست، ای عشق من چه زیبا بی قرارم کردی و چه آسان دلخسته ترین شدم، عزیزم همۀ فکر من تویی و در این دل عاشق من یک نام بیشتر حک نشده و آن نام زیبای توست، آن عشقی که هر شب چشمانم را می بندد تا خوابت را ببینم و صبح مرا از خواب بیدار می کند عشق توست، آری عشق زیبای تو مرا به اوج می رساند و من تنها نمی دانم آیا فردا نام مرا به خاطر خواهی آورد و آیا پس از گذشت زمان باز هم آغوش تو برای من خسته باز خواهد بود، مهربانم، آهنگ صدایت دلم را می نوازد، چشمان نازنینت دلگر

می  خواهد بود برای زندگی،

حرف ها همه تکراری شده، همه از زیبایی نامفهوم میگویند.

ولی تو همیشه زیبا می گویی و بدان که مفهوم همۀ زندگی من در وجود تو خلاصه می شود.

 

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 1:32 |
 
 

   به نام آنکه به شکسته دلان نیمه شب امید سحری می دهد

 

   کسی دیگر نمی کوبد در خانه متروکم      کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایی

  ومن چون شمع می سوزم                     ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

  ومن تنها و خاموشم درون کلبه غمگین خود

  اما کسی حال من خسته نمی پرسد

  ومن دریای پرجوشم که طوفانی به دل دارم

 

  تو را دوست خواهم داشت تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 2:10 |
 

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 1:59 |
 
 

این یه متن رو که وقتی خوندمش............دلم خیلی گرفت...........شما هم بخونید

وقتی نگاهم میکرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اینگونه عاشق کرد دلم

می خواست بدونه که چقدر دوستش دارم اما او همیشه با من سرد و رسمی بود.

به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم اما باز هم................

یک روز به هم برخود کردیم از هم دعوت کرد احساس خوبی داشتم اونروز خیلی حرف زدیم اما اینبار هم سر دو رسمی بود.

سالها گذشت درسمان هم تمام شد آخرین باری بود که می دیدمش یعنی میدانستم که این آخرین بار است

آخرین حرف ما فقط یه نگاه بود..................

و در آخر گفت خدانگهدار......................

من رفتم و او رفت من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها..............

زمانی گذشت با خبر شدم که ازدواج کرده، میگفتند او دیگر شاد نیست

نمی دانستم چرا من به تنهایی خود فکر میکردم.

سالها گذشت او را دیدم این بار جسم بی روحش را در مراسم خاک سپارییش!

سردی جسمش مرا یاد سخنانش میانداخت حرفهایی سرد و بی روح...............

دیگر نخندیدم از او هیچی به یادگار نداشتم جز یک نگاه......................

دفتر خاطراتش بدستم رسید با اندوهی فراوان آن را ورق زدم.

آخرین نوشته اش مربوط به آخرین دیدارمان بود خواندم نوشته را:

امروز برای آخرین بار دیدمش چقدر زیبا شده بود.

هم زیبا بود هم مهربان وقتی نگاهم میکرد دلم می لرزید برق نگاهش نگذاشت بگویم که چقدر

 دوستش دارم.................

 

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 1:32 |